محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3127
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هر مشكوك الحالى كه مايهء نگرانى شما توانست شد اكنون در اين زندان است . امير مؤمنان يزيد بن معاويه درگذشته و مردم شام اختلاف كردهاند . شما اكنون از همهء كسان به شمار بيشتريد و عرصه تان گشاده تر است و به هيچ كستان حاجت نيست و ديارتان از همه وسيعتر است . براى خودتان يكى را انتخاب كنيد كه در كار دين و جماعتتان مورد رضايت باشد . من نخستين كسم كه به هر كه رضايت دهيد ، رضايت مىدهم و بيعت مىكنم . اگر مردم شام بر يكى كه مورد رضاى شما باشد اتفاق كردند شما نيز به جمع مسلمانان ملحق مىشويد و اگر منتخب آنها را خوش نداشتيد به حال خويش مىمانيد تا رضاى شما حاصل شود كه به هيچكس از مردم ولايات ديگر حاجت نداريد اما كسان از شما بىنياز نيستند . » گويد : سخنوران مردم بصره به پا خاستند و گفتند : « اى امير ! گفتار ترا شنيديم . به خدا مىدانيم كه هيچكس به اين كار تواناتر از تو نيست بيا با تو بيعت كنيم . » گفت : « مرا به اين كار حاجت نيست ، يكى را براى خودتان انتخاب كنيد . » اما نپذيرفتند ، او نيز نپذيرفت تا اين سخن را سه بار تكرار كردند و چون نپذيرفتند عبيد الله دست پيش برد كه با وى بيعت كردند . پس از بيعت برفتند و مىگفتند : « پسر مرجانه مىپندارد كه در حال جماعت و پراكندگى مطيع وى خواهيم بود ! به خدا خطا مىكند . » پس از آن به ضديت با وى برخاستند . خالد بن سمير گويد : شقيق بن ثور و مالك بن مسمع و حصين بن منذر شبانه پيش عبيد الله بن زياد رفتند كه در دار الاماره بود و اين خبر به يكى از مردم بنى سدوس رسيد . سدوسى گويد : من برفتم و بر در دار الاماره ايستادم ، آن دو كس با عبيد الله بودند تا شب گذشت آنگاه بيرون آمدند و استرى سنگين بار همراه داشتند . گويد : پيش حصين رفتم و گفتم : « بگو چيزى از اين مال به من بدهند . »